بیانیه وجدان: تقدم «موجودیت» بر «ماهیت»
پاسخی به رفقای دیروز و پرسشی از وجدان بیدار ایرانی

پنجشنبه ۲ آپریل ۲۰۲۶
نشریه شهرما (تورنتو) مهدی شمس

بازگشت به صفحه اصلی

جوابیه شهرما در ادامه همین صفحه


توهم تأثیر و واقعیتِ دوری

نوشتن از سرنوشت میهن، آن هم از فرسنگ‌ها دور، همواره با نوعی هراس اخلاقی همراه است. ما «دیاسپورا» که شاید جنگ اخیر لرزه بر اندام‌مان انداخته، باید با این حقیقت تلخ روبرو شویم که در ۴۷ سال گذشته، بخش بزرگی از زیست سیاسی ما در پیله‌ای از «اندیشه و توهم» سپری شده است. حقیقتِ عریان آن است که اگر غیر از این بود، امروز نه در کافه‌های تورنتو، لندن، پاریس و یا لوس‌انجلس، که در کوچه‌های تهران، سنندج و اصفهان، در کنار آنانی که از جان‌شان مایه می‌گذارند، ایستاده بودیم.

امروز که طبل جنگ بیش از هر زمان دیگری به گوش می‌رسد، باید از خود بپرسیم: تجمعات ۳۵۰ هزار نفری ما در خارج از کشور، مقالات، سخنرانی‌ها، گفتگو و ویدئوهای پرشورمان، چقدر بر واقعیتِ سختِ داخل ایران اثرگذارند؟ واقعیت این است که این فعالیت‌ها بیش از آنکه تغییری در موازنه قدرت ایجاد کنند، ابزاری برای کاستن از «احساس گناه» خودمان می‌باشند؛ مرهمی بر جراحتِ دوری و سپری برای نپذیرفتن این واقعیت که ایران، امروز در لیست سیاه قدرت‌های امپریالیستی، در کنار نام‌های محزونی چون عراق، افغانستان، سوریه، لیبی، سودان و یمن قرار گرفته است.

اولویت‌های متضاد: ایران یا ایدئولوژی؟

پرسش من از دوستان و رفقایی همچون «یدی» در حزب کمونیست کارگری، پرسشی بنیادین است: آیا حتی امروز که استقلال، حاکمیت و تمامیت ارضی ایران در لبه پرتگاه قرار گرفته، باز هم اولویت اول شما تغییرات داخلی و مبارزه با رژیمی است که خود محصول بازی‌های پیچیده جهانی بود؟

بیایید با وجدان خود خلوت کنیم؛ ایرانی که دیگر «وجود» نداشته باشد، چه نیازی به حزب کمونیست کارگری یا هر جریان سیاسی دیگری خواهد داشت؟ ما در طول تاریخ معاصر، بارها شاهد بوده‌ایم که چگونه ایدئولوژی‌های «تارنما گشته» و کهنه، چشمان ما را بر واقعیت‌های ژئوپلیتیک بسته‌اند. برخی از ما چنان در بند خشم و کینه محبوس شده‌ایم که برای کسانی هورا می‌کشیم که مسبب اصلی سیه‌روزی منطقه و جهان بوده‌اند. این یک مسخ‌شدگی تاریخی است که بر مزار هم‌وطنانمان برقصیم، تنها به این امید که دشمنِ دشمنِ ما، کار را تمام کند.

آینه جنگ در برابر آینه رژیم

جای تأسف است که خشم و میل به انتقام، اجازه نمی‌دهد لحظه‌ای خود را از «آینه رژیم» برهانیم. ما چنان در مخالفت با جمهوری اسلامی غرق شده‌ایم که تصویر خود را گم کرده‌ایم. اگر لحظه‌ای در «آینه جنگ و تعرض بیگانگان» بنگریم، شاید دریابیم که در اساس، فرق فاحشی میان منطق قدرت رژیم و منطق برخی از براندازان وجود ندارد؛ گویی تنها تفاوت در این است که یکی «سواره» است و دیگری در حسرتِ سوار شدن بر مرکب قدرت، به هر قیمتی.

اعتراض امروزِ بخشی از کامیونیتی ایرانی، نه بر سرِ دفاع از رژیم، بلکه بر سرِ نفی «بی‌عدالتی مضاعف» است. ما نمی‌توانیم فساد و سرکوب داخلی را ببینیم اما چشمانمان را بر طراحی‌های بیرونی برای نابودی زیرساخت‌های یک ملت ببندیم. چطور می‌توان نسبت به خطر نابودی یک تمدن بی‌تفاوت بود و آن را با برچسب‌هایی چون «دفاع از رژیم» ساکت کرد؟ آیا نباید حداقل قدردان این حقیقت بود که در این وانفسای خاورمیانه، «ایران» هنوز به عنوان یک واحد سیاسی مستقل و یکپارچه روی نقشه وجود دارد؟

مثلث شوم: منافع بیگانه و انتحار داخلی

بیایید اولویت‌ها را بازخوانی کنیم:

۱- اولویت اسرائیل: ادامه سیاست صد ساله برای تثبیت برتری مطلق در منطقه. هدف، از میان برداشتن سخت‌ترین مانع (ایران) از طریق تضعیف، تخریب و در نهایت تکه‌تکه کردن خاک ماست تا رویای «اسرائیل بزرگ» محقق شود.

۲- اولویت آمریکا: حفظ هژمونی در حال افول، کنترل شاهرگ‌های انرژی و مقابله با خیزش اقتصادی چین. در این محاسبات، جان و مال ملت ایران و غرور ملی ما، کمترین بهایی است که برای منافع استراتژیک واشینگتن پرداخته می‌شود.

۳- اولویت جمهوری اسلامی: بقای خود به هر قیمت. رهبرانی که شاید در نهایت به دست همان دشمنان حذف شوند، اما در این مسیر، «ایستادگی در برابر خارجی» را به تنها برگ برنده خود تبدیل کرده‌اند.

دوگانه اخلاقی: موجودیت در برابر ماهیت

در این میان، ما شهروندان عادی ایرانی-کانادایی به دو گروه تقسیم شده‌ایم:

-         گروه اول: کسانی که خشم و کینه چنان وجودشان را تسخیر کرده که جز نابودی ظالم به هر قیمتی (حتی به قیمت نابودی خانه) راهی نمی‌بینند. این یک «انتحار سیاسی» است.

-         گروه دوم: کسانی که من نیز خود را جزئی از آن‌ها می‌دانم. ما اولویت را در حفظ «سرزمینی» می‌بینیم که بدون آن، تمام واژه‌ها از جمله دموکراسی، آزادی، عدالت و حق، معنای خود را از دست می‌دهند.

من بر این باورم که «موجودیت» بر «ماهیت سیاسی» مقدم است. نادیده گرفتن خطر جنگ توسط جریانات سیاسی تندرو (براندازان)، دقیقاً به اندازه «سپیدشویی فساد» توسط رانت‌خواران (همسویان)، غیراخلاقی و بی‌انصافی است. یکی با فساد، موریانه‌وار به جان ستون‌های خانه افتاده و دیگری با دعوت از طوفان بیگانه، می‌خواهد سقف را بر سر همه خراب کند.

سخن پایانی: نابینایی در اوج نفرت

در نهایت، باید بگویم که نفرت از یک سیستم سیاسی، نباید ما را نسبت به نابودی «خانه‌مان» نابینا کند. ما حق داریم منتقد، معترض و خواهان تغییر باشیم، اما حق نداریم در کنار کسانی بایستیم که تیشه به ریشه ایران می‌زنند. ایران، فراتر از حکومت‌ها و احزاب، تنها دارایی مشاع ماست. اگر ایران بماند، فرصت برای اصلاح و تغییر همواره هست؛ اما اگر ایران به سرنوشت همسایگانش دچار شود، ما تنها آوارگانی خواهیم بود که ایدئولوژی‌هایمان را در جیب‌های خالی‌مان به دوش می‌کشیم.

وجدان بیدار حکم می‌کند که میان «نفرت از حاکم» و «عشق به میهن»، دومی را برگزینیم تا شرمسار تاریخ و نسل‌های آینده نباشیم.

جوابیه شهرما در ادامه همین صفحه

هراس اخلاقی

 

 

 

 

 

کاستن احساس گناه

 

 

 

 

 

تشخیص اولویت ها

 

 

 

ایدئولوژی و واقعیت‌‌ ها

 

 

 

آینه رژیم و آینه جنگ

 

 

 

بی عدالتی مضاعف

 

 

 

 

 

اختلاف بر اولویت‌ها

 

 

 

 

 

 

 

انتحار سیاسی

 

 

 

 

اولویت موجودیت بر ماهییت سیاسی

 

 

 

نابودی خانه

 

 

عشق به میهن

روزی یک دقیقه با دموکراسی - هفته ۳۶ –  مهاجر در نظم نوین جهانی

شنبه‌ظهر‌های باغ ایرانی - گردهمایی ۲۴ - یکشنیه ۲۹ مارچ

جمعه پنجشنبه چهار شنبه سه شنبه دوشنبه

جوابیه شهرما

پاسخ به «بیانیه وجدان»: وقتی «موجودیت» بدون آزادی، پوسته‌ای توخالی است.

نویسندهٔ محترم و دوست گرامی آقای مهدی شمس «بیانیه وجدان»، با طرح دوگانه‌ای به ظاهر اخلاقی، از ما می‌خواهد که «موجودیت ایران» را بر «ماهیت سیاسی آن» مقدم بدانیم. اما پرسش اساسی اینجاست:

کدام موجودیت؟ و برای چه کسی؟

آیا سرزمینی که در آن جوانان به جرم خواستن یک زندگی عادی شکنجه، زندانی و اعدام می‌شوند، هنوز «خانه» است یا به زندانی بزرگ تبدیل شده است؟

آیا حفظ پوسته‌ای جغرافیایی، بدون کرامت انسانی، آزادی و عدالت، افتخار است یا صرفاً تعویق یک فروپاشی اخلاقی؟

ایرانِ پیش از انقلاب، کشوری بود در حال پیشرفت، با روابط گسترده جهانی و جایگاهی محترم در نظام بین‌الملل. روابط دوستانه با اسرائیل، که ریشه در تاریخ کهن و در اقدام انسانی کوروش بزرگ برای آزادی قوم یهود دارد، نشان می‌دهد که ایران می‌توانست پلی میان تمدن‌ها باشد، نه میدان جنگ ایدئولوژی‌ها.

امروز نیز رهبران اسرائیل بارها تأکید کرده‌اند که دشمنی آنان با «رژیم» است، نه با ملت ایران. نادیده گرفتن این تمایز، یا از سر بی‌اطلاعی است یا از سر اصرار بر یک روایت ایدئولوژیک.

بدون تردید، ایران برای قدرت‌های جهانی، اهمیت استراتژیک دارد. اما این واقعیت، لزوماً به معنای «توطئه برای نابودی ایران» نیست.

برعکس، تاریخ نشان داده که کشورها زمانی در بازی قدرت‌ها به حاشیه رانده می‌شوند که از درون، فرسوده و ناکارآمد شده باشند.

ایران امروز، نه به‌دلیل «دشمنی خارجی»، بلکه به‌دلیل سیاست‌های یک حکومت ناکارآمد، به آستانه بحران رسیده است. حکومتی که اولویتش نه ملت، بلکه بقای خود است؛ بقایی که با تاراج منابع، ایجاد شبکه‌های مافیایی و سرکوب سیستماتیک مردم تضمین می‌شود.

نویسندهٔ، به‌گونه‌ای ظریف اما خطرناک، مخالفان جمهوری اسلامی را در کنار «نیروهای ویرانگر خارجی» قرار می‌دهد.

این همان مغلطه‌ای است که خود جمهوری اسلامی، سال‌ها برای سرکوب مخالفان به کار برده است.

اما حقیقت روشن است:

مخالفت با رژیمی که کشور را به ورطه فقر، انزوا و نابودی کشانده، نه خیانت به میهن، بلکه عین میهن‌دوستی است.

اگر قرار بود ایرانیان در طول تاریخ، به بهانه «حفظ موجودیت»، در برابر ظلم سکوت کنند:

نه یعقوب لیثی بود که در برابر سلطه بیگانه بایستد، نه نادرشاهی که متجاوزان را عقب براند، و نه رضاشاهی که کشوری ویران را به مسیر نوسازی بکشاند.

تاریخ ایران، تاریخ ایستادن در برابر ظلم است، نه سازش با آن. دوگانه‌ای که نویسنده مطرح می‌کند، تقدم موجودیت بر ماهیت، در ظاهر منطقی، اما در باطن، فریبنده است. زیرا «موجودیت» بدون «ماهیت»، چیزی جز یک پوستهٔ توخالی نیست.

ایرانی که در آن: آزادی وجود ندارد، عدالت معنا ندارد، و کرامت انسانی، پایمال می‌شود.

نویسنده، فعالیت ایرانیان خارج از کشور را «مرهمی بر احساس گناه» می‌داند. اما این قضاوت، نادیده گرفتن نقش مهم دیاسپورا(خارج نشینان) در آگاهی‌بخشی جهانی است.

تجمعات گسترده ایرانیان در سراسر جهان، رسانه‌ها، و صدای ایرانیان در خارج، همگی نشان داده‌اند که ملت ایران نه تنها زنده است، بلکه دارد برای آینده‌ای بهتر مبارزه می‌کند. این نه توهم، بلکه بخشی از واقعیت مبارزه یک ملت است.

ایران، تنها یک جغرافیا نیست؛ ایران، مردمش است. ایران را از مردمش جدا نکنیم. اگر این مردم زیر فشار، فقر، و سرکوب خرد شوند، آنچه باقی می‌ماند، نه «موجودیت»، بلکه ویرانه‌ای بی‌روح است.

ما، به‌عنوان ایرانیان، نه بین «ایران» و «آزادی» انتخاب می‌کنیم، بلکه باور داریم که: ایرانِ واقعی، تنها در سایه آزادی، عدالت و کرامت انسانی معنا پیدا می‌کند. و این همان راهی است که نسل امروز ایران، با شجاعت و آگاهی، در پیش گرفته است؛ راهی که به آینده‌ای می‌رسد که در آن، ایران، نه‌تنها باقی می‌ماند، بلکه دوباره خواهد درخشید.

 

بازگشت به صفحه اصلی

Last Edited 03/04/2026 - For all comments on this site info@iccma.ca