|
پارادوکس هویتی در خیابانهای تورنتو
زندگی در کانادا، ما را در مرز میان دو دنیا قرار داده است.
شهروند کشوری هستیم که پیوند استراتژیکیاش با آمریکا چنان
تنیده که گویی بخشی از قلمرو سیاسی آن است، و از سوی دیگر،
سرزمین مادریمان در جدالی صد ساله با همین قدرت به سر
میبرد. اما سوال عقلانی این است: آیا باید میان «تسلیم» یا
«تقابل» یکی را برگزید؟ یا راه سومی وجود دارد؟

مارک کارنی در داووس چه گفت؟
مارک کارنی (رئیس سابق بانک مرکزی کانادا و انگلستان)، نخست
وزیر فعلی کانادا، در نشستهای اخیر
داووس،
(ترجمه فارسی)
از مفهومی کلیدی پرده برداشت: «عصر قدرتهای میانی».
حرف او ساده و در عین حال تکاندهنده است: در حالی که آمریکا و
چین در حال بازسازی بلوکهای قدرت خود هستند، کشورهایی که در
رده دوم قدرت جهانی قرار دارند (مانند کانادا، برزیل، ترکیه،
عربستان و ایران) اگر به تنهایی عمل کنند، توسط این دو سیاهچال
بلعیده میشوند. کارنی معتقد است این کشورها باید «باشگاههای
موضوعی» ــــ
ائتلافهای هدفمحورـــــ
تشکیل دهند تا از استقلال خود محافظت کنند.
نسخه کارنی برای خلیج فارس:
اینجاست که باید به سراغ منطقه خودمان برویم.
هشت
کشور
خلیج فارس
به ترتیب وسعت (ایران، امارات،
عربستان،
قطر، کویت بحرین، عمان و عراق)
که
اکثرن در قرن بیستم
مرزبندی
شدهاند، با جمعیتی حدود ۲۰۰ میلیون نفر، و حدود
۵۰٪
ذخائر نفتی و گازی جهان،
دقیقاً همان «قدرتهای میانی» هستند که کارنی از آنها یاد
میکند.
-
تحلیل اشتباه تاریخی:
در
۵۰
سال گذشته، خاورمیانه زمین بازی ابرقدرتها بوده است؛ چون
قدرتهای میانی منطقه (بهویژه ایران و عربستان) به جای ائتلاف
با یکدیگر، سعی کردند با تکیه بر یک ابرقدرت، دیگری را حذف
کنند.
-
نتیجه:
ایران به بهای استقلال، منزوی شد و رقبای منطقهای به بهای
امنیت، به پیمانکاران نظامی غرب تبدیل شدند. در هر دو صورت،
«اراده ملی» فدای رقابت ابرقدرتها گشت.
ایستادن در کنار کدام طرف؟
عقلانیت حکم میکند که ما نه در کنار «حکومتی که بر مردمش ظلم
میکند»، نه لزوماً در کنار «سیاستهای مداخلهجویانه آمریکا»
و نه «سیاستهای بحران آفرین اسرائیل» بایستیم.
حکومتی که مردمش را نادیده بگیرد، عملاً راه را برای بلعیده
شدن کشور توسط ابرقدرتها باز میکند. چون مشروعیت ملی، یعنی
بزرگترین سپر در برابر قدرتهای خارجی را از دست میدهد.
-
ایستادن در کنار آمریکا مطمئنن به معنای پذیرش «ایالتی شدن» و
یا «دستنشانده شدن» نیست، بلکه به معنای استفاده از ابزارهای
بینالمللی برای مهار استبداد است.
-
به همان صورت ایستادن در کنار ایران نیز به معنای حمایت از
جمهوریاسلامی نیست، بلکه دفاع از کیان «قدرت میانی» است. ما
باید خواهان ایرانی باشیم که با همسایگانش ائتلاف میکند تا
خلیج فارس، به جای انبار باروت و پایگاهّای نظامی ابرقدرتها،
به قطب اقتصادی قدرتهای میانی تبدیل شود.
باید با شجاعت اعتراف کنیم که بخشی از بنبست امروز ما، محصولِ
بازی زیرکانهی قدرتهایی، بخصوص اسرائیل است که ثبات این مطقه
را در تضاد با نفوذ و گسترش خود میبینند. اما پاسخِ عقلانی به
این بحران، فرورفتن در لاکِ دفاعی یا انزوای بیشتر نیست. مارک
کارنی به ما میآموزد که قدرتهای میانی، زمانی آسیبناپذیر
میشوند که "هزینهی حذفِ خود" را برای جهان بالا ببرند.
باید بپذیریم که این همانی است که جمهوریاسلامی با تمام
ناکاراییهایش به بهترین وجه در حال انجام و دو قدرت اتمی را
مستاصل کرده است.
اگر خلیج فارس به یک قطب اقتصادی متحد تبدیل شود، دیگر
هیچ قدرتی (چه در منطقه و چه فرامنطقه) نمیتواند با ایجاد
بحرانهای ساختگی، مسیر رشد ما را سد کند. دشمنِ واقعی ما نه
این یا آن کشور، بلکه "تفرقه" و "فقدانِ نگاهِ استراتژیک" است
که ما را به مصرفکنندهی سیاستهای دیگران تبدیل کرده است.
نقش دیاسپورا به عنوان «سفیران عقلانیت»
ما در دیاسپورا، باید صدای این "بلوغِ جدید" باشیم؛ صدایی که
فراتر از جناحبندیها، به عظمت و حاکمیتِ سرزمینی میاندیشد
که قلبِ تپندهی قدرتهای میانی جهان است.
ما
نباید اجازه دهیم ایران در برخورد با قدرتهای بزرگ جهانی
(آمریکا/ چین/روسیه) و منطقهای (اسرائیل) خرد شود. وظیفه ما
در دیاسپورا، ترویج این فکر است که ایرانِ آینده باید یک
«قدرت میانی مستقل و دموکراتیک»
باشد که با تکیه بر مدل مارک کارنی، توازن قدرت را در منطقه
حفظ میکند. ما نباید منتظر بمانیم تا ابرقدرتها برای ما
تصمیم بگیرند؛ بلکه باید از هر فرصتی برای تضعیف نگاه
«تکبعدی» و «سلطهجویانه» استفاده کنیم.
«وطنپرستی عقلانی»
یعنی تلاش برای ایرانی که نه دشمن جهان است و نه مستعمره آن.
ایران باید بخشی از زنجیره قدرتهای میانی باشد که اجازه
نمیدهند نظم جهانی به نفع استبداد یا سلطه مطلق تغییر کند.
این همان راهی است که منافع ما را هم به عنوان شهروند کانادایی
و هم به عنوان فرزند ایران، تامین میکند.
۵۰
سال است که انرژی ما، «دیاسپورا» در اصطکاکِ میان "چپ و راست"،
"سلطنتطلب و جمهوریخواه"، «همسو و برانداز» دود شده و به هوا
رفته است. در حالی که ما در حال باطل کردن رای و نظر یکدیگر
بودهایم، جهان در حال بازآراییِ نظم جدیدی است که در آن
هیچکس منتظرِ توافق خانگیِ ما نمیماند.
چرا ما دکترین "باشگاههای موضوعی" مارک کارنی را به کوچهها و
خیابانهای تورنتو نیاوریم. شاید لازم باشد که یاد بگیریم که
میتوانیم در "موضوعِ الف" با هم دشمن باشیم، اما در "موضوعِ
ب" (که بقای سرزمین مادریمان است) در یک سنگر بایستیم.
بیداریِ برآمده از این جنگ، باید پایانِ عصرِ "مصرفکنندگیِ
سیاسی" و آغازِ عصرِ "تولیدگریِ اجتماعی" ما باشد. ما نه
سربازِ ابرقدرتها هستیم و نه قربانیِ بیارادهی تاریخ؛ ما
فرزندانِ یک قدرتِ میانی و شهروندان یک قدرت میانی دیگر هستیم
که باید یاد بگیریم چگونه با هم "کار" کنیم، حتی اگر با هم
"همفکر" نیستیم.
با این امید که بیداری حاصل از جنگ باهزینههای بسیار سنگین،
به جای اینکه ما را به جوابگویی بر پایه نکاتی که بر تفرقه
موجود میافزایند ما را در مسیر جستجو راههای میانی بر پایه
مشترکات قرار دهد.
تحت عناوین
«جهانی اندیشی»
و
«جامعبینی»
مطالبی را تهیه و ویدئوهای شنبهظهرهای باغ ایرانی و روزی
یکدقیقه با دموکراسی این هفته و هفته آینده را به این دو مورد
اختصاص دادهام. در مقالات بعدی در باره این نکات که از
امتیازات و لازمه ما مهاجران شهروند نظم نوین جهانی به حساب
میآیند سخن خواهم گفت.
|