|
تظاهرات ۳۵۰ هزارنفره اخیر در اذهان عمومی غیر ایرانیان
سئوالاتی را مطرح کرده است که مشکل میتوانند جوابهایی برای
آنها داشته باشد. بطور مثال کارل، یکی از ساکنین غیر ایرانی در
ویلودیل، با بازنویس
نظر
یک ایرانی در سوشیال مدیای انگلیسی زبان،
جویای نظر من شده که ترجمه جوابیه خود را در این مقاله در میان
میگذارم.

«متأسفانه سلطنتطلبان اقلیت پرسروصدای ما هستند. آنها
MAGA
ما هستند (حتی خودشان را
MIGA
مینامند). دستور داده بودند که هیچ پرچم
«زن، زندگی، آزادی» آورده نشود تا مبادا پرچمهای سلطنتی
کمرنگ شوند. این واقعاً دیوانهکننده است. امنیت زنان در
ایران ذاتاً با آزادی همگانی گره خورده است. و این شاهدوستان
که از یک آقازادهی بیتجربه حمایت میکنند، به نام مبارزه با
فاشیسم، در حال سرکوب صداها هستند.»
این نوشته ترجمه پاسخ به درخواست کارل از من برای توضیح و
شفافسازی نوشته شده است.
همانطور که در متن به آن اشاره شده، این فقط نظر یک فرد است که
میتواند با نظرات اکثریت متفاوت باشد.
«من تا حد زیادی با نظر عنوان شده موافقم، اما این موضوع
نیازمند زمینه تاریخی و روانشناختی است.
برای بسیاری از ایرانیان، بهویژه کسانی که
تحت تأثیر
۴۷
سال گذشته شکل گرفتهاند، حضور پررنگ فعلی سلطنتطلبان کمتر از
علاقه به پادشاهی، بلکه بیشتر ناشی از استیصال است.
زمانی که یک جامعه امید خود را به توانایی برای سرنگونی یک
رژیم از دست میدهد، حتی گزینههای غیرواقعبینانه هم
قابلقبول به نظر میرسند. این لزوماً آنها را عاقلانه
نمیکند، اما قابل فهم میسازد.
خطر اصلی این است که بار دیگر در آستانه تکرار یک تراژدی آشنای
ایرانی قرار بگیریم:
اشتباه گرفتن مخالفت با استبداد با تأیید یک فرد خاص.
بسیاری از ما این اشتباه را پیشتر تجربه کردهایم و هزینه
فاجعهبار آنرا هم پرداختهایم.
آنچه بیش از همه نگرانکننده است، نه وجود سلطنتطلبان
بهعنوان یک صدای اقلیت، بلکه سرکوب تکثرگرایی است،
بهویژه زمانی که «زن، زندگی، آزادی» به نفع نمادپردازی
فردمحور به حاشیه رانده میشود. این مسیر ضدفاشیستی نیست؛
بلکه همان منطقی را بازتولید میکند که مدعی مقابله با آن
هستیم.
سیاستهای دیاسپورا توهمات را تشدید میکنند. آنچه ما در
تورنتو میبینیم، لزوماً بازتاب دقیقی از واقعیتهای داخل
ایران نیست. جمعیتهای بزرگ بهطور خودکار به معنای بلوغ
دموکراتیک نیستند. تاریخ ما را بدبین کرده است، و بهحق.
چارچوب تاریخی کوتاه (۱۹۷۷–۲۰۲۴):
چرا ذهن ایرانیان متناقض است
۱۹۷۷-–۱۹۷۹:
توهم اولیه
در سال
۱۹۷۷،
بسیاری از ایرانیان فعال سیاسی، از جمله خود من، با سلطنت شاه
مخالف بودند. در آن زمان، این نظام مستبد، غیر پاسخگو و گسسته
از جامعه به نظر میرسید. ما هیچ تصوری نداشتیم که در آستانه
جایگزین کردن آن با نظامی بهمراتب بدتر و دینی هستیم.
تنها بعدها بود که به طنز تلخ ماجرا پی
بردیم. در مقایسه با جمهوری اسلامی، سلطنت، شبیه به بهشت
میباشد.
اشتباه محوری سالهای
۷۸–۱۹۷۹
این بود که ما حول حذف یک حاکم متحد شدیم، نه حول ساختن
ساختارهای دموکراتیک.
۱۹۷۹-–۲۰۰۹:
بقا، نه انقلاب
پس از تثبیت قدرت جمهوری اسلامی، جامعه وارد دورهای طولانی از
سرکوب، جنگ، اعدام، تبعید و سکوت شد. مخالفت وجود داشت، اما
عمدتاً زیرزمینی، پراکنده یا سرکوبشده بود.
هر خیزش شکست خورد، زیرا رژیم با مردم خود
مانند دشمنان نظامی برخورد میکرد.
۲۰۰۹-–۲۰۱۹:
چرخههای خیزش و کشتار
تقریباً هر سه تا چهار سال یکبار، خیزشی تازه شکل گرفت. هر
بار:
-
مردم امیدوار بودند که این پایان کار است
-
رژیم با گلوله پاسخ داد
-
جهان به کار خود ادامه داد
-
امید بهتدریج فرسوده شد.
۲۰۲۲:
زن، زندگی، آزادی
خیزش
۲۰۲۲
متفاوت بود.
این خیزش:
-
جمعی بود
-
بیرهبر بود
-
عمیقاً اخلاقی بود
-
بازتاب جهانی داشت
برای نخستین بار، «زن، زندگی، آزادی» مانند یک زبان جهانی
دموکراتیک احساس میشد،
نه صرفاً یک شعار ایرانی.
در این مقطع، رضا پهلوی حضور عمومی
پررنگتری پیدا کرد. بسیاری، شاید سادهلوحانه، باور داشتند که
رژیم به پایان خود نزدیک شده است. اما هیچکس واقعاً از
نیتهای بلندمدت جمهوری اسلامی آگاه نبود.
۲۰۲۳:
لحظه ازدسترفته دموکراتیک
تلاش جدیای در تورنتو برای ایجاد یک شورای
رهبری تکثرگرا با حضور چندین چهره مورد احترام انجام شد،
که رضا پهلوی یکی از آنان و در جایگاه برابر بود.
او نخستین کسی بود که این پروژه را
ترک کرد.
این نشانهای بسیار مهم بود.
جنبش
۲۰۲۳
از نظر روحیه دموکراتیک باقی ماند، اما مسیر رهبری چنین نبود.
۲۰۲۴–۲۰۲۵:
آشوب، ژئوپولیتیک و ناامیدی
مرحله کنونی اساساً متفاوت و تحت تاثیر عوامل متفاوتی از جمله،
فاجعه غزه، بازیهای قدرت منطقهای، بازگشت دونالد ترامپ، و
منافع راهبردی اسرائیل برای تضعیف تهران در دوران نتانیاهو
میباشند. بخصوص که در داخل ایران، فرسودگی و وحشت و در خارج
از ایران، پراکندگی و توهم حاکم شدهاند. سیاست دیاسپورا و
مقاومت داخلی اکنون در دو مسیر موازی اما گسسته حرکت میکنند.
درباره تجمع
۳۵۰
هزار
نفری تورنتو
این عدد از نظر احساسی خیرهکننده و همزمان گمراهکنندهاست.
بسیاری از شرکتکنندگان پس از چندین دهه
زندگی در کانادا، برای نخستین بار در اعتراضات شرکت میکنند،
قصد بازگشت به ایران را ندارند و بیش از آنکه به آینده پس از
رژیم بیندیشند، بر تغییر رژیم متمرکزند.
این نکته مهم است که دیاسپورا میتواند پرصدا، ثروتمند و
نمادین باشد، اما از نظر سیاسی غیرقابل اتکا.
جمعیت به معنای رضایت نیست.
دیدهشدن به معنای مشروعیت نیست.
و استیصال به معنای خردمندی نیست.
خطرناکترین خطی که در حال عبور از آن هستیم
وقتی هر رهبر یا جنبش دیاسپورایی خواستار مداخله نظامی خارجی،
بهویژه از سوی آمریکا یا اسرائیل، میشود، از یک خط قرمز
اخلاقی عبور میکند.
تاریخ بهروشنی به ما نشان میدهد که
بمباران یک کشور، مردم آن را آزاد نمیکند، بلکه آنها را برای
نسلها متلاشی میکند.
کشتار ژانویه در داخل ایران، پس از
فراخوانهای عمومی که انتظارات کاذب ایجاد کرد، با خون مردم
ایران پرداخت شد، نه با شعارهای دیاسپورا.
این تنها یک نظر است، شکلگرفته از زندگی در دل این
۴۷
سال.
ما ایرانیان خارج از کشور اغلب به صورت
فردی موفق هستیم، اما بهعنوان یک کامیونیتی دموکراتیک خیلی
ضعیف عمل میکنیم.
ما درگیر تاریخ، زخمخورده از خیانت، و
آسیبپذیر در برابر چهرههای منجیگونه هستیم.
به همین دلیل است که «زن، زندگی، آزادی»
هرگز نباید تابع هیچ پرچم، تاج یا فردی قرار گیرد.
ما توان تکرار اشتباه قبلی را نداریم.»
متن
انگلیسی این نوشتار برای اشتراک با غیر فارسی زبانان در
سایت انجمن اعضای کنگره ایرانیان در دسترس میباشد. |